... آسمان ابری نیست .. تو ...! در کدامین نگاه دزدانه من سردی
تپشهای تنم را حس کردی؟ ... سردم ... دستم را بگیر .... به خدایمان
سوگند کمرنگی بودنم نهایتش سردی توست ....
میمانم....
میدانم ...غیبتم نشان نبودنم نیست....
... هستم ....
تنها گوشه ای می ایستم تا هر بار آمدنت را دوباره ببینم...
مدت زیادیست که چشم به راه دوخته ام...
...از نگاهم اما حضورت....فرار میکند....
در کشاکش افکارم....در گذر از خاطرات با تو بودن...!
گیج و حیرت زده به هرآنچه یک شبه در میان آغوشت باختم .... نگاه خیره ام را
دوخته ام...
واژه ها را در ذهنم ... یک به یک ... نوشتم...
خط زدم ...نوشتم ..... خط زدم ....و باز هم نوشتم....
خط زدم......
.... دوباره غروب دوباره دلتنگی دوباره چشمهای منتظر که برگردی
. دوباره حس شکستن دوباره گفتن:آه دوباره چشمهای منتظر به خالی راه
. دوباره آمدن شب دوباره هق هق من دوباره ستاره نسیم عطر تند یک دامن
. دوباره من و قاب عکس زیبایت دوباره خاطره چشمهای بی تابت
. دوباره بارش گریه بوی تند تنهایی باز انعکاس صدایت که گفت: میمانی!
. دوباره رقص قلم روی کاغذ و دیوار دوباره بغض واسارت برای این افکار
. دوباره یار تنهاییم شده قلمم وباز این من تنها که از تو بی خبرم.....
........!؟
....دوباره آسمان برای تو حرفهای تازه مرا به شعر
می خرید
دوباره این سکوت شب صدای خسته دل مرا
بی تو می شنید
دوباره این ستاره های بی پناه آرزوی دیدن تو را تا به صبح
می کشند
دوباره ماه بی قرارتر زمن در پی نگاه گرم تو
مست می شود....
صدا فقط صدای توست....
سکوت شب همه زاده نگاه توست....
ستاره های آسمان شب فدای آن نگاه تو....
وعاشقانه شعر گفتنم....
........................ فدای چشمهای آسمانی و سیاه تو.........................!

.... تو طلوع احساس های گنگی...سر آغاز تمام ابهام هایی که برای شروع یک زندگی کافیند....
و من... خشکیده ترین احساسی که ترک هایش برای ترمیم زمانی بیش از این ها می خواهد....
تو مثل جوانه ای ناب....
هنوز برای کاشته شدن جوانی و .... من بهار زندگیم به سرعت به سمت خزان می رود....
مشکل ما تنها زمان است.... زمانی که من در بازی پروانه ها از دست دادم....
زمانی بسیار ناب تر از تصویر من در اذهان دیگران.....
آخ که این زندگی بی هویت چقدر مشمئز کننده است......

.... ندیدی که چقدر بغض های سمج گلویم را می فشردند
تا که نفسم را از من بگیرند ...!
ندیدی که چقدر ترا از هق هق دردی چنین ناهموار
در زندگی خدا خدا کردم که برگردی ...!
و هرگز باز گشتنت را تا کنون ندیده ام ...!
تو باور نکردی که چقدر تشنه آبی بودم که اتشم را تسکینی دهد ...!
انگار که در کویری خشک با پاهای پیاده و تهی
از هیچ داشتنی به دنبالت آمدم که باز گردی ...
ولی هیچ ندیدی ...
ندیدی و هرگز ندیدی دستان زخمی ام را که از کندن سخت ترین افکارم...
از سخره تهی بودنم را که چگونه دردی از نبودنت دلم را
و قلب مجروحم را در خود مچاله میکرد....
اما ندیدی......

بگو...
... گفت: بزرگترين گناه اين است که شاد نباشی ...
و من ... کشتمش !!!!
گفت : بخند ..
ومن ... کشتمش !!!!
گفت : عاشق باش ...
و من ... و من ...... مُردم !!!!
...
نميدانم اين دستهای لرزان چگونه توانستند ...
چگونه توانستند تپشی را به خاموشی بکشانند اينچنين خونين ...
چگونه ؟؟ تو باور ميکنی اين دستها توان کشتن داشته باشند ؟؟؟
نه..!! باور نکن.. ببين چگونه ميلرزند ..ببين !!!
نه !!
من نبودم ...
بی گناهم ..
باور کن ...
...
ديگر چيزی نمانده به من ..
ديگر چيزی نمانده که بگويی من ..
کجا بودی وقتی صدايت زدم...
همين را بگو من تمام گناهان نکرده عالم را جوابگو خواهم بود ...
تمام و کمال ... همچون مسيح!!...
....
